بچه ها من امروز دارم میرم مسافرت تا ۱۰ شهریور نیستم
اما شماها نامرد نباشین منو فراموش نکنیداااااااااا

وقتی برگشتم هرکی یادم بود یه جایزه توپ میدم بهش
پس تا دهم شهریور خدافظ
اه چقدر این کلمه ی خداحافظی تلخه
درضمن من دکتر گفته نباید روزه بگیرم با دختر خالمو دوستاش میریم سفر مجردی قابل توجه اقا نیما
+ نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 1:53  توسط مهشید و مهتاب
|
خیلی عجیبه تا مریض نشی کسی واست گل نمیاره
تا فریاد نزنی کسی به طرفت برنمیگرده
تا گریه نکنی کسی نوازشت نمیکنه
تا قصد رفتن نکنی کسی به دیدنت نمیاد
و تا نمیری کسی تو رو نمیبخشه
+ نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 21:31  توسط مهشید و مهتاب
|
رفتی و خاطره های تو نشسته توو خیالم
بی تو من اسیره دست آرزوهای محالم
اگه باشی با نگاهت میشه از حادثه رد شد
میشه توو آتیش عشقت گر گرفتنو بلد شد
اگه دوری اگه نیستی نفس فریاد من باش
تا ابد تا ته دنیا تا همیشه یاد من باش
یاد من نبودی اما من به یاد تو شکستم
غیر تو که دوری از من دل به هیچکسی نبستم

+ نوشته شده در جمعه 30 مرداد1388ساعت 23:52  توسط مهشید و مهتاب
|
سلام به همه دوستاي خوبم
من اين چندروز يه كم حالم بد بود 
به قول بعضي بروبچ يه نمه همچين شكست عشقي بود

میخوام از چندتا خواهر برادراي خوووبم تشكر كنم
اخه اگه اونا نبودن از غصه قلبم وايميستاد

اي خدااااا ايشالا همه ي حسودا يه روز بتركن كه نزديك بود زندگيمو نابود كنن
از بد شانسيم من تك فرزندم
اين حرفارو هم كه نميشه به مامانو بابا گفت خودتون كه ميدونيد
اول از همه جوجو جون خوووب كه فكر كنم اسمش مريم باشه
مريم جونم يا جوجو جونم واقعا مثل يه خواهر هوامو داشتو نصيحت هاي خوبي بهم ميكرد
دوم امير خوبم كه از وقتي وبلاگ داشتم هوامو مثل يه داداشه خوب داشت
كاش ميشد اميرو مريم خواهر برادراي واقعيم بودن

سوم اون يكي جوجو كه به قول خودش خشن رفتار ميكنه
جوجوي خوب همه حرفات با اينكه خشن بود كمكي بود واسم ولي همه ي پسرا بد نيستن 
و سروش خوبم
حال كن سروش از پسرا دفاع كردمااااااا
البته اينو واسه جوجو و سروش ميگم هم دختراي خوب هست هم بد هم پسراي بد هست هم خوب
و نيما ي خوبم با اينكه ماجرارو نميدونست اما بازم خواست كمكم كنه
و از همه ي كساي ديگه كه اومدنو نظر دادن
همتونو خيلي دوست دارم مرسي كه تنهام نزاشتين ايشالا توي شادياتون جبران ميكنم








+ نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 16:45  توسط مهشید و مهتاب
|
ميدووني به چي فكر ميكنم؟
به اينكه كاش يه خواهر بزرگتر داشتم كه
باهاش حرف بزنم به اينكه
سرمو نكنم زير پتو گريه كنم
بزارم رو شونه هاي اونو گريه كنم
ولي........
ولي زندگيه آدما هميشه با حسرت از
چيزايي كه دوست دارن ميگذره و تموم ميشه
دوباره با تنها عشق زندگيم دعوام شد اين
اخرين حرفام بهش بود
كاش برگرده
+ نوشته شده در سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 14:21  توسط مهشید و مهتاب
|
این عشق آتشین زدلم پاک نمی شود
مجنون به غیر خانه ی لیلا نمی شود
بالای تخت یوسف کنعان نوشته اند
هر یوسفی که یوسف زهرا نمی شود
+ نوشته شده در جمعه 16 مرداد1388ساعت 23:8  توسط مهشید و مهتاب
|
من دلم تنگ کسيست که به دلتنگي من مي خندد
باور عشق برايش سخت است ...
اي خدا باز به ياري نسيم سحري
مي شود آيا باز دل به دل نازک من بربندد ...

+ نوشته شده در جمعه 2 مرداد1388ساعت 20:16  توسط مهشید و مهتاب
|
از یک عاشق شکست خورده پرسیدم:
بزرگ ترین اشتباه؟ گفت عاشق شدن
گفتم بزرگ ترین شکست؟ گفت شکست عشق
گفتم بزرگترین درد؟ گفت از چشم معشوق افتادن
گفتم بزرگترین غصه؟ گفت یک روز چشم های معشوق رو ندیدن
گفتم بزرگترین ماتم؟ گفت در عزای معشوق نشستن
گفتم قشنگ ترین عشق؟ گفت شیرین و فرهاد
گفتم زیبا ترین لحظه؟ گفت در کنار معشوق بودن
گفتم بزرگترین رویا؟ گفت به معشوق رسیدن
پرسیدم بزرگترین ارزوت؟ اشک تو چشماش حلقه زدو با نگاهی سرد گفت: ( مرگ)

+ نوشته شده در جمعه 2 مرداد1388ساعت 1:5  توسط مهشید و مهتاب
|
خورشید چراغکی ز رخسار علیست
مه نقطه ی کوچک ز پرگار علیست
هرکس که فرستد به محمد صلوات
همسایه دیوار به دیوار علیست
عیدتون مبارک
+ نوشته شده در سه شنبه 26 آذر1387ساعت 23:10  توسط مهشید و مهتاب
|
خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود
و ماه راز بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من دل مغرورم پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ماه بلند من ورای دست رسیدن بود
گل شکفته خداحافظ اگر چه لحظه ی دیدارت
شروع وسوسه ای در من بنام دیدن و چیدن بود
اگر هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود
من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان زاغاز به یک دگر نرسیدن بود
شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغل پیشه بهانه اش نشنیدن بود
چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس میبافت ولی به فکر پریدن بود
+ نوشته شده در جمعه 15 آذر1387ساعت 15:0  توسط مهشید و مهتاب
|
دستمال کاغذی به اشک گفت: قطره قطره ات طلاست
یک کم از طلای خود حراج میکنی؟ عاشقم! با من ازدواج میکنی؟؟
اشک گفت:ازدواج اشک و دستمال کاغذی!!
تو چقدر ساده ای خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما تو مچاله میشوی پس برو و بیخیال باش
عاشقی کجاست! تو فقط دستمال باش!
دستمال کاغذی دلش شکست گوشه ای کنار جعبه اش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن نازک و سفیدش دوید خون درد
آخرش دستمال کاغذی مچاله شد مثل تکه ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال او با تمام دستمال کاغذی ها فرق داشت
چون که در میان خود قطره های اشک کاشت 
+ نوشته شده در چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 23:40  توسط مهشید و مهتاب
|
وقتی یادم میاد خیلی ها بودن که پارسال
آخرین ماه رمضونشون رو تجربه کردن، دلم میگیره…
آخه شاید این بار نوبت من باشه که
آخرین مهمونی ماه رمضون رو تجربه کنم…
+ نوشته شده در چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 17:41  توسط مهشید و مهتاب
|
باز منو غمو خاطره هامونو بی کسی
باز شده آرزوم که بگی بهم میرسیم
اسم من داره نم نم از توی خاطر تو میره
من میخواستم با تو باشم
عزیزم حیف دیگه خیلی دیره
بی تو روزام رنگ شب شد
بی تو قلبم جون به لب شد
میخوام این جوری نمیرم
بیا با تو جون میگیم
باز دوباره عکسه تو تو دستمه
دلخوشیه این دل خستمه
کاش بدونی من که دلتنگتم
ای کاش فکر من باشی
نازنینم یه کم
بی تو روزام رنگ شب شد
بی تو قلبم جون به لب شد
میخوام اینجوری نمیرم
بیا با تو جون میگیرم
+ نوشته شده در پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 23:24  توسط مهشید و مهتاب
|

مصرعی از قلب من
با مصرعی از قلب تو،
شاه بیتی می شود
در دفتر و دیوان عشق.

+ نوشته شده در دوشنبه 1 مهر1387ساعت 17:24  توسط مهشید و مهتاب
|

سلام
اول اینکه اول مهر و شروع مدارسو به بچه مدرسه ای ها تسلیت میگم
دوم اینکه شرمنده من این چندوقته حالم خوب نبود 
سوم اینکه یه خبر خوووووووووووووب
با
دوست صمیمیم
آشتی کردیم
خیلیییییییی خوشحالم 
+ نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 18:14  توسط مهشید و مهتاب
|

چون نامه جرم ما به هم پیچیدند
* بردند به دیوان عمل سنجیدند *
بیش ازهمگان گناه مابود ولی
ما را به محبت علی(ع)بخشیدند.
التماس دعا
+ نوشته شده در جمعه 29 شهریور1387ساعت 21:59  توسط مهشید و مهتاب
|

چرا بعضی از آدما عاطفه ندارن و
راحت خدافظی میکنن
+ نوشته شده در جمعه 29 شهریور1387ساعت 20:2  توسط مهشید و مهتاب
|
اون که یه وقتی
تنها کسم بود
تنها پناه دل بی کسم بود
تنهام گذاشتو
رفت از کنارم
از درد دوریش من بی قرارم
خیال میکردم
پیشم میمونه
ترانه ی عشق واسم میخونه
خیال میکردم
یه همزبونه
نمیدونستم نامهربونه
با این که رفته
اما هنوزم
از داغ عشقش دارم میسوزم
فکر و خیالش
همش باهامه
هرجا که میرم جلو چشامه
دلم میخواد تا
دووم بیارم
رو درد دوریش مرهم بزارم
اما نمیشه
راهی ندارم
نمیتونم من طاقت بیارم

+ نوشته شده در شنبه 23 شهریور1387ساعت 1:4  توسط مهشید و مهتاب
|
ساملیک
من میخوام واسه دوستم
یه هدیه بخرم اما نمیدونم چی
میشه بهم بگین و کمکم کنین؟
توی کامنت ها راهنمائیم کنین
به نظر خودم یه زنجیر و پلاک
شما هم بگین چی خووبه؟؟؟
+ نوشته شده در چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 18:38  توسط مهشید و مهتاب
|
چشم وقتی قشنگه که توش اشک باشه
اشک وقتی قشنگه که توش عشق باشه
عشق وقتی قشنگه که مال تو باشه
توهم وقتی قشنگی که مال من باشی
+ نوشته شده در سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 23:47  توسط مهشید و مهتاب
|